یادگاری از یک شهید

تنها شدیم
نویسنده : نقاشان - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱٤٠۱

 

 چند روز از رفتنت میگذرد و عروج ناباورانه ات هنوز در باورمان نگنجیده است.

 

مادر بزرگ عزیز و دوست داشتنیمان بار سفر بست و در عروجی ناباورانه

 سبکبال از خاک به افلاک پر گشود و ما رو در موج سهمگینی از مصیبت و

اندوه فرو برد

 در خونه ای  بسته خواهد شد که حد اقل برای دیدن مادر بزرگ  ،

بچه ها و نوه ها  دور هم جمع می شدن ولی از حالا به بعد خیلیا دیگه با هم کاری ندارن ...

 

روز  چهارشنبه عزیزی رو از دست دادیم که جسم و حضور بیمارش

هم باعث شادی بچه ها و نوه هاش میشد .

 

با رفتنش داغی رو به دل همه گذاشت ولی خودش از اون همه رنج بیماری

 راحت شد .

 

با رفتنش خیلی از چیز ها هم نابود میشه و از بین میره .

 

دیدن چهره ی سرد و یخ زدش
که توی
 تابوت برای آخرین بار برای خداحافظی آوردنش توی
خونه یادم نمیره
 .

 

 هنوزم باور ندارم با عزیزی وداع کردیم که باهاش کلی خاطرات قشنگ و خوب داریم .

 

 نه فقط من که برای همه ی
بچه ها
 و نوه هاش کلی خاطره ی  شیرین یادگاری
گذاشت

 

مادربزرگ، برای همیشه
از پیشمان رفت.

 

تن سردش به زمین رسید و
روح بزرگش نصیب آسمان شد
!

 

مادربزرگ رفت...

 

دلم همیشه برایت تنگ
خواهد شد

 

روحت شاد و با فاطمه زهرا
محشور باد


comment نظرات ()
پدر روزت مبارک
نویسنده : نقاشان - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱٤٠۱

 

 

 

 


comment نظرات ()
کفتر جلد
نویسنده : نقاشان - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱٤٠۱

 

 

 

 سلام

من برگشتم هرچند جای دوری هم نرفته بودم
وب دیگری بود که برای بعضی مسائل مجبور بودم به اون برسم

برای همینه که اینجا یکم خلوت شد

 

 من واقعا برگشتم به خونه ی پدریم

 

 


comment نظرات ()
عطر یاد تو
نویسنده : نقاشان - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱٤٠٠

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ
اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ      
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ           وَ عَلی اَصْحابِالْحُسَیْنِ 

 

 

یک شبی آمد به ذهنم، مرده ام

خواب دیـدم، خسته و افسرده ام

روی من، خروارها از خـاک بود

وای! قبر من، چه وحشتناک بود

تا مـیان گور رفتـم، دل گرفـت

قبرکن، سنگ لحد را، گِل گرفت

بالـش زیر سـرم، از سنــگ بود

غرق وحشت، سوت و کور وتنگ بود

ناله می کردم ولیکن، بی جـواب

تشنه بودم، تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم، هیچ کس یارم نشد

زان میان، یک تن خریـدارم نشد

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفـت

سوره ای حمدی برایم، خوانـد و رفت

نه شفیقی، نه رفیـقی، نه کـسی

ترس بود و وحشـت و دلواپسـی

آمـدنـد از راه، نـزدم، دو مـلک

تیره شد، در پیش چشمانم، فلک

یک ملک گفتا: بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریـاد زد: ربّ تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل، بستـه پـر

نـام اربابان خـود، یک یک ببـر

در میان عمر خود، کن جستـجو

کارهای نیک و زشتـت را، بگـو

گفت: بنده! عمر خود کردی، تباه

نامه ی اعـمال تـو، گشته سیـاه

مـا کـه مامـورانِ حـقِّ داوریــم

با تو اینک، سوی دوزخ می رویم

دیگر آن جا عذر خواهی، دیر بود

دست وپایم بسته در، زنجیر بود

نا امیـد از هر کجـا و دل فِکـار

می کشیدندم به خفّت، سوی نار

ناگـهان الطـاف حـق، آغـاز شد

از جَنان درهای رحمـت، باز شد

مَـردی آمــد، از تـبـار آسـمـان

نور پیشانیش، فـوق کهـکشـان

چشم هایش، زندگانی می سرود

درد را از قلـب آدم، مـی زدود

گیسوانش شطّ پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان، حلقه به گوش

صورتش، خورشید بود و غرق نور

جـام چشمانش، پر از شُرب طَهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات

بین دستش، کائنات و ممکنات

خاک پایش، جنّت و عرش برین

طره ای از گیسویش، حبل المتین

بر سرش دستار سبزی، بسته بود

بر دلم مهرش، عجیب بنشسته بود

در قـدومِ آن نـگـارِ مه جبـین

از جلال حضرتِ عـشق آفـرین

دو ملک، سر را به زیر انداختند

بال خود را، فرش راهش ساختند

غرق حیرت، ساختند این زمزمه

آمـده ایـن جا، حسـین فاطمـه

صـاحب روز قیامـت، آمـده

گـوئیـا، بـهر شـفـاعـت آمـده

سوی مـن آمد، مـرا شرمنده کرد

مهربانانه،  بـه رویم خـنـده کـرد

گفت: آزادش کنید، ایـن بنـده را

خانه آبـادش کنید،  ایـن بنـده را

این که این جا این چنین، تنها شده

کـام او، با تـربـت من وا شده

مادرش او را بـه عشقم، زاده است

گریه کرده، بعد  شیرش  داده است

بارها بـر من، محبّـت کـرده است

سینه اش را، وقف هیئت کرده است

این که می بینید، در شور است و شین

ذکر لالائی او، بــوده حـسـیـن

دیگران، غرقِ شادیِ حرام و هلهله

دیدم او را، غـرق شـور و هـروله

سینه چاکِ آلِ زهـرا، بـوده اسـت

چای ریزِ مجـلس ما، بوده اسـت

خویش را در سوز عشقم، آب کرد

عکس من را، بر دل خود، قاب کرد

اسم من، راز و نیازش بوده اسـت

خاک من، مهر نمازش بوده اسـت

پرچم من را به دوشش، می کشید

پا برهنه، در عـزایم می دوید

اقتـدا بر خواهـرم، زینـب نمود

گاه می شد صورتش، بهـرم کبـود

بارها، لعـن امیّـه کـرده اسـت

خویش را، نـذر رقیّه کرده است

تا که دنیا بوده از مـن، دم زده

او غـذای روضه ام را، هـم زده

این که در پیش شما، گردیده بد

جسم و جانش، بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا، پاس داشت

ارتباطی تنگ، با عباس داشت

نذر عباسم، به تن کرده کفـن

روز تاسـوعا شده، سقّـای مـن

گریه کرده، چون برای اکبـرم

با خودم در نزد زهرا، می بـرم

هر چه باشد او برایم، بنده است

او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست، او تـنها شـود

پیش مردم، آبرویـش وا شـود

بـاز بالاتـر، به روز سرنوشت

می شود همسایه ی من، در بهشت

آری، آری، هر که پا بست من است

نامه ی اعمال او، دست من است

 

 

 

 


comment نظرات ()
عطر یاد تو
نویسنده : نقاشان - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱٤٠٠

نفس تو سینه ی محراب ،    حبسِ

هوا بغضش گرفته ابر خسته اس

کی از دنیا دلش انقدر            خونِ

که حتی صبرشم از صبر خسته اس

کدوم خورشید از اینجا گذشته

که رنگ از روی هر کوهی پریده

کی بازم دردشو با چاه گفته

کی انقد  بار تنهایی کشیده

((با اینکه سوگوار و بیقراریم

محاله پیش غم از پا بیفتیم

دلت میلرزه چون هر لحظه باید

به یاد غربت زهرا بیفتی))

حبیب عاشقا و درد مندا

شنیدم هیچ دردی بی دوا نیست

تو هم درمونی و هم درد ای مرد

کسی با دردت اما آشنا نیست

شکم سیرا، بدا ،دنیا پرستا

به حقت ،زیر تیغ ذوالفقارن

به شوق دیدنت ،اما هنوزم...

یتیما شب به شب ، چشم انتظارن

با اینکه سوگوار و بیقراریم

محال پیش غم از پا بیفتیم

دلت میلرزه چون هر لحظه باید

به یاد غربت زهرا بیفتی

 

 

http://dl.behmusic263.com/music/1393/tir/Irani/Mohsen%20Chavoshi%20-%20Tanhatarin.mp3

 

 

عطر یاد تو


comment نظرات ()
← صفحه بعد