یادگاری از یک شهید

عطر یاد تو
نویسنده : نقاشان - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱٤٠٠
 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ
اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ      
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ           وَ عَلی اَصْحابِالْحُسَیْنِ 

 

 

یک شبی آمد به ذهنم، مرده ام

خواب دیـدم، خسته و افسرده ام

روی من، خروارها از خـاک بود

وای! قبر من، چه وحشتناک بود

تا مـیان گور رفتـم، دل گرفـت

قبرکن، سنگ لحد را، گِل گرفت

بالـش زیر سـرم، از سنــگ بود

غرق وحشت، سوت و کور وتنگ بود

ناله می کردم ولیکن، بی جـواب

تشنه بودم، تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم، هیچ کس یارم نشد

زان میان، یک تن خریـدارم نشد

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفـت

سوره ای حمدی برایم، خوانـد و رفت

نه شفیقی، نه رفیـقی، نه کـسی

ترس بود و وحشـت و دلواپسـی

آمـدنـد از راه، نـزدم، دو مـلک

تیره شد، در پیش چشمانم، فلک

یک ملک گفتا: بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریـاد زد: ربّ تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل، بستـه پـر

نـام اربابان خـود، یک یک ببـر

در میان عمر خود، کن جستـجو

کارهای نیک و زشتـت را، بگـو

گفت: بنده! عمر خود کردی، تباه

نامه ی اعـمال تـو، گشته سیـاه

مـا کـه مامـورانِ حـقِّ داوریــم

با تو اینک، سوی دوزخ می رویم

دیگر آن جا عذر خواهی، دیر بود

دست وپایم بسته در، زنجیر بود

نا امیـد از هر کجـا و دل فِکـار

می کشیدندم به خفّت، سوی نار

ناگـهان الطـاف حـق، آغـاز شد

از جَنان درهای رحمـت، باز شد

مَـردی آمــد، از تـبـار آسـمـان

نور پیشانیش، فـوق کهـکشـان

چشم هایش، زندگانی می سرود

درد را از قلـب آدم، مـی زدود

گیسوانش شطّ پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان، حلقه به گوش

صورتش، خورشید بود و غرق نور

جـام چشمانش، پر از شُرب طَهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات

بین دستش، کائنات و ممکنات

خاک پایش، جنّت و عرش برین

طره ای از گیسویش، حبل المتین

بر سرش دستار سبزی، بسته بود

بر دلم مهرش، عجیب بنشسته بود

در قـدومِ آن نـگـارِ مه جبـین

از جلال حضرتِ عـشق آفـرین

دو ملک، سر را به زیر انداختند

بال خود را، فرش راهش ساختند

غرق حیرت، ساختند این زمزمه

آمـده ایـن جا، حسـین فاطمـه

صـاحب روز قیامـت، آمـده

گـوئیـا، بـهر شـفـاعـت آمـده

سوی مـن آمد، مـرا شرمنده کرد

مهربانانه،  بـه رویم خـنـده کـرد

گفت: آزادش کنید، ایـن بنـده را

خانه آبـادش کنید،  ایـن بنـده را

این که این جا این چنین، تنها شده

کـام او، با تـربـت من وا شده

مادرش او را بـه عشقم، زاده است

گریه کرده، بعد  شیرش  داده است

بارها بـر من، محبّـت کـرده است

سینه اش را، وقف هیئت کرده است

این که می بینید، در شور است و شین

ذکر لالائی او، بــوده حـسـیـن

دیگران، غرقِ شادیِ حرام و هلهله

دیدم او را، غـرق شـور و هـروله

سینه چاکِ آلِ زهـرا، بـوده اسـت

چای ریزِ مجـلس ما، بوده اسـت

خویش را در سوز عشقم، آب کرد

عکس من را، بر دل خود، قاب کرد

اسم من، راز و نیازش بوده اسـت

خاک من، مهر نمازش بوده اسـت

پرچم من را به دوشش، می کشید

پا برهنه، در عـزایم می دوید

اقتـدا بر خواهـرم، زینـب نمود

گاه می شد صورتش، بهـرم کبـود

بارها، لعـن امیّـه کـرده اسـت

خویش را، نـذر رقیّه کرده است

تا که دنیا بوده از مـن، دم زده

او غـذای روضه ام را، هـم زده

این که در پیش شما، گردیده بد

جسم و جانش، بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا، پاس داشت

ارتباطی تنگ، با عباس داشت

نذر عباسم، به تن کرده کفـن

روز تاسـوعا شده، سقّـای مـن

گریه کرده، چون برای اکبـرم

با خودم در نزد زهرا، می بـرم

هر چه باشد او برایم، بنده است

او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست، او تـنها شـود

پیش مردم، آبرویـش وا شـود

بـاز بالاتـر، به روز سرنوشت

می شود همسایه ی من، در بهشت

آری، آری، هر که پا بست من است

نامه ی اعمال او، دست من است