یادگاری از یک شهید

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود!
نویسنده : نقاشان - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
 

آهای آهای بزرگا...این ماجرا رو دیدین؟

آهای آهای جوونا ...این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج ...جوون مردی پهلوون

قصه ی ازدواج...دخت شاه پریون

یه روزی روزگاری...یه پهلوونه عاشق

رفت به خواستگاری...دخت ماه و شقایق

پدر می گفت:پهلوون...تو این روز بهاری

قول میدی که هرگز...اونو تنها نذاری؟

پهلوونه مکثی کرد...چشماشو زمین دوخت

انگار جوابی نداشت...زیر لب زمزمه ای داشت:

اگه اینو بفهمی...اگه اینو بدونی

تو این دنیای خاکی...من می رم تو می مونی

می پرسین برای چی؟...برای این که...

بگذریم.

red hearts


ون قدیما عاشق دختری شدم که ...

توی راه مدرسه که بر می گشت خونه دیده بودمش!

اون موقع من یه پسر جوون و خیلی خوش تیپ بودم.

قد بلند با اندام مردونه و خیلی خوش فرم...

بچه که بودم مامانم واسه اینکه کسی چشمم نکنه،

گوشواره گوشم میکرده و روسری سرم

البته...

 

البته با این اوصاف باید لباس دخترونه ام می پوشیدم

 

 

تا وقتی که رفتم مدرسه و همه فهمیدن این گل دختر ،

 

پسر بوده از اول!قهقهه

 

آخه اون زمونا پسر کم بود یا بیشتر نوزادای پسر می مردن!

همیشه با خودم فکر میکردم "عاشق هر دختری بشم

 

برم خواستگاریش دو دستی تقدیدمم می کنن  و عمرا نه بگناز خود راضی

 

ولی خب...

انقدر پا پیچش شدم تا اینکه بالاخره گفت:

 

اگه منو واقعا میخوای بیا خواستگاریم

وای

 

با سر رفتم خونه و به مامان گفتم پاشو بریم خواستگاری

مامان تعجب کرد!

گفت پسر جون مگه تو کار داری

من برم بگم پسرم چی کارس؟؟؟؟

میریم سنگ رو یخ میشیم. ،اما..

اما من پامو کردم توو یه کفش که می خوامش!

با بابا و مامان و خواهرام رفتیم خواستگاری

ولی خانواده لیلی من همون حرفایی رو زدن که

 

مامانم توو خونه بهم زده بود!ناراحت

 

برگشتیم خونه

یه مدت تریپ افسردگی برداشتم و از خونه بیرون نرفتم.

شکست عشقی بزرگی خورده بودم ، آخه من واقعا عاشقش بودم!

"تا اینکه یه ماجرایی پیش اومد"

که من برای مدتی از اون شهر و از اون ماجرا دور شدم...

اون ماجرا چی بود... بماند.!!!

بعد از مدتی که برگشتم ،

خبر رسید که لیلی زندگیم شش ماهه ازدواج کرده !!

آخه اون زمونا دخترارو زود شوهر میدادن!

بعد از خواستگاری من از لیلی

خانوادش برای اینکه فکر منو از سرش بیرون کنن

به اولین خواستگاری که اومده بود داده بودنش و ...

به قول بعضیا: عشقم پرید!

یه مدت بعد کلاغا خبر آوردن که شوهرش که افسر بوده

تووی یه عملیات نظامی ...

خدا بیامرزتش.

از مرگ آدما نباید خوشحال شد . ولی خب..!

قسمتش بوده بنده خدا!!!

شنیدم که لیلی زندگیم چند ماهه بارداره..

((این کلاغه خواهرم بود...

آخه اون با لیلی زندگی من توو یه مدرسه درس میدادن.

هر دوشون معلم بودن،منم از نفوذم استفاده میکردم و

خبرارو داغ تحویل میگرفتم))

دیگه بماند که واسه این خبرا چقد باید به آبجی باج میدادم

اما خب... واسه ما مردا یه چیزایی خیلی مهمن

و حاضریم زندگیمونم واسش بدیم.

خلاصه دوباره رفتم خونه و حرفی که مدتی پیش

به مامان زده بودم رو دوباره تکرار کردم.

همه چیز مثل قبل نبود...

من همون پسر جوون و سر حال قبل نبودم اما بالاخره

شاغل شده بودم !

درسته لیلیم ازدواج کرده بود و حالا داشت مادر می شد ...

ولی من هنوز اونقدر دوستش داشتم که،

این شرایطه به وجود  اومده نتونه از رسیدن

به عشقم منصرفم کنه.

 

توکل به خدا ...

 

با دسته گل و شیرینی واسه بار دوم رفتم خونشون

 

لیلی زندگیم تعجب کرده بود!

باور نمیکرد که من دوباره برگشتم،

و هنوزم میخوام که باهاش ازدواج کنم.

 

یه مدت صبر کردیم اما بالاخره دنیا به کامه من و لیلیم چرخید

 

حالا بعد از بیست و چند سال زندگی مشترک

من لیلی زندگیمو ، عشقمو تنها گذاشتم .

" به همون دلیلی که درست چند سال پیش

مارو برای بار اول از هم جدا کرد!"

اما...!

باور کنید که تا آخرین لحظه عمرم ،

تا آخرین نفسم عاشقانه دوستش داشتم.

خدایا ...

لیلی زندگیمو ، عزیزترین هامو

سپردم به تو

 

          

پایان