خدا و گنجشک

خدا و گنجشک

 

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت .

گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه

خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و

گنجشک با خدا هیچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

"می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست.

" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

" گنجشک گفت:

" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم

از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه ی محقرم؟

کجای دنیا را گرفته بود؟

سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد،فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:

ماری در راهه لانه ات بود.

خواب بودی.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو نادانسته به دشمنی ام بر خاستی

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود، ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

/ 1 نظر / 14 بازدید
مرتضی

سلام. جای بسیار تامل داشت این داستان.