حکایت تلخ

تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت 

 فرازی از وصیت نامه

شهید محمد علی نقاشان

 

(از سخنان گوهر بار امام استفاده کنید و یارو یاور راه امام عزیز باشید.

تا جایی که می‌توانید با مردم خوش رفتاری کنید، وقار خود را حفظ کنید،

صبور باشید که اشتباه کردن یکی از شما، باعث بدبینی به تمام بسیجیان می‌شود.)

 

بسیجی دریا دل محمد علی نقاشان پس از پانزده ماه حضور فعال در جبهه در آخرین اعزام خود با شرکت در عملیات خیبر و در تاریخ 28/11/64 بر اثر اصابت ترکش قلب خویش را تقدیم مولا و مقتدایش حسین(ع) نمود و به وصال معشوق نایل شد و پیکر مطهرش در بهشت زهرا(س) آرام گرفت.

تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟  

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم  

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با  

وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم  داد می‌زنیم؟  

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.  

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،

قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.  

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.  

سپس استاد پرسید:  

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟  

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ 

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند 

و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط

به یکدیگر نگاه می‌کنند. 

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی

اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست

می توانی در اوج همه شلوغی ها

بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

×××××××××

 

بی تاب حرم اقا شدم٬

چند صباحی بیش نیست کوله بار سفر باز کرده ام٬

اما چه کنم که آنجا به سان بهشت است و هبوط از بهشت

ناخوشایند طبع آدمی

آقا دلتنگم

امضا کن

زیر واژه های دلتنگیم را

/ 83 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نقطه چین تا خدا

ختم مادر كنار خانه به ياد غريبي دلم بهانه گرفت كه بهر يار غريبش عزا شبانه گرفت مگو كه نيمه شبي پيكري به خاك سپرد تمام هستي او را از او زمانه گرفت علي شهيد در آن روز شد كه جانش را ميان كوچه عدو زير تازيانه گرفت فداي غربت آن كودك سيه پوشي كه ختم مادر خود را كنار خانه گرفت التماس دعا

هستی

سلام آرزو جونم عزیزدلمممممممممممممممممممممممم مواظب خودت باش اینم بدون من خیلی خیلی خیلی ناراحت و نگرانتم

فرزند شهید

سلام ممنون که اومدی. بازم بیا مولا به جان مادرت رحمی به ما کن پیمانه خشک دلم اینک سقا کن از این شهیدان خدا رویم سیاه است بر این دل خسته بیا نوری عطا کن مولا دلم خون و قرارم بی قرار است صبری بده، از مهر و کین ما را رها کن مولا اگر بابا ندیدم یا نگفتم چشمم خطا کرده، دلم مولا رضا کن

احسن احمدی

سلام من به طوراتفاقی باوبلاگتون آشناشدم خوشحال می شوم به وبلاگم تشریف بیارید[لبخند]راستی حتماتوی خبرنامه وبلاگم ثبت نام کنیدتادرصورت آپ شدن وبلاگ ازطریق ایمیل باخبربشید.منتظره حضورسبزتان هستم باتشکر[گل]

رفیق نیمه راه بابا

سلام آرزو خانم من تازه امروز از شهادت پدرت مطلع شدم . خاطرات خوب و خوشی با علی داشتیم و از این خبری که تازه امروز از طریق موبایل بدستم رسید خیلی حالم گرفته شد. بابای زبر و زرنگ و پر جنب و جوشی داشتی البته این حرفا مال روزای جنگ بود روزایی که تو نبودی ولی من بی خبر از اوضاع علی فقط باید خودمو ملامت کنم که چرا از اوضاع بابا علی خبر نداشتم. آخرین باری که بابات رو دیدم شاید سال 75-76-77 بود اونهم تو کوچه مروی که ظاهرا مشغول کسب و کار تو بازار بود خیلی خوشحال شدم و هر وقت بعد اون روز گذرم به کوچه مروی می خورد یاد پدرت می افتادم . حیف که اون روزا موبایل نبود که لااقل شمارشو داشته باشم . البته از ما رفقای بی معرفت امروزی که غرق کارهای روزمره و دنیائی شدیم بیش از این انتظاری نیست ولی همیشه از خدا خواستم که ما رو با کسانی محشور کنه که دوستشون داریم . از 14 نور پاک گرفته تا شهدا و رفقای سفر کردمون. با عکسهای بابا رفتم به سالهای جنگ و علاوه بر بابا عکس خیلی از رفقا و شهدا رو هم زیارت کردم . دستت درد نکنه . سلامتی و بهروزی و موفقیت شما و خانواده محترم رو از درگاه خدای متعال خواستارم. 16/2/91

رضاملایی

سلام عموجان باورم نیست که یکی ازهمرزمان عرصه دفاع مقدس ودلیرمردان سنگرسازبی سنگر راخبرشهادتش رابا با اس ام اس برایم بفرستند. رشادت های پدرت درزمان جنگ ازذهنم وهیچ سنگرسازبی سنگری بیرون نخاهدرفت. رشادت های اودرزمان عملیات کربلای 8 و1 هیچ وقت از یادم نمی رود. مرادرغم خودشریک بدان و یک پیام هم برای پدرت:این رسمش نبودکه اینگونه پربکشی وهمرزمانت راداغدار کنی

رفیق نیمه راه بابا

آرزوی بابا سلام من همون جنب و جوش و چالاکی که از بابات سراغ داشتم نشانه غیرت و جنم بابات بود. اینکه گفتی بابات یه مرد واقعی بود و دنیا برای آدمای پاکی مثل اون خیلی کوچیکه عین واقعیته. بارک الله به دختر فهمیده ای مثل شما. لذا از تو که میدونی همه ما مسافر این دنیا هستیم و دیر و زود باید کوله بارمونو ورداریم و بزنیم به جاده آخرت الحق انتظاری جز این نیست که صبور و مقاوم باشی . هرچند که اگه من خودمو جای یه دختر بابائی پدر از دست داده (بگذریم از مشقاتی که شاید دوران بیماری بابا تحمل کردید) بگذارم می بینم که واقعا خیلی سخته و شاید این حس به من دست بده که دنیا به آخر رسیده ولی فراموش نخواهم کرد که والله مع الصابرین . اجر صبر بر مصیبت کمتر از داغ مصیبت دیدن نیست. بگذریم .من که از اول خودمو بی معرفت حساب کردم و گفتم که تو این دنیای وانفسا اینقدر گم شدیم که بقول شهید آوینی پنداریم شهدا رفته اند و ما مانده ایم حال اینکه آنها مانده اند (جاودانه اند) و زمان ما را با خود برده است. الان هم به عنوان یه کارشناس عادی تو تو یکی از ادارات مشغولم. راستی راجع به سیگار کشیدن بابات هم یه خاطره دارم که اگه فرصتی شد برات تعریف میکنم.

رفیق نیمه راه بابا

سلام من و بابات که بچه ها علی یا علی نقاشان صداش میزدن اوایل خیلی باهم رفیق نبودیم و یه کم یخ بینمون بود ولی بعدها یخ ها آب شدو رفاقت برقرار. علی که سیگاری بود ولی من که الان هم بیش از سی ساله که با دود سیگار آشنا هستم ولی خودمو سیگاری نمیدونم چون اهل بسته سیگار نیستم و یه نخ امروز و یه نخ یه هفته یه ماه یا دوماه دیگه . بگذریم یه شب تو اروند بعدوالفجر8 که من هم احتمالا از فاو برگشته بودم و حسابی خسته بودم بابات بهم گفت : بریم دم اسکله من یه سر به بچه ها بزنم و برگردیم. اون موقع ها خیلی با علی دم خور نبودم و تعجب کردم ولی گفتم ببین برادر نقاشان من امروز خیلی خسته ام و حال شب بیداری و کار کردن ندارم. گفت نه ... کاری که نداریم میریم به بچه های اسکله که کار نقل و انتقال ماشین و کامیون و مهمات و غذا برای لشگر رو انجام میدن یه سری میزنیم و یه سیگاری هم میکشیم و برمیگردیم!!!!!! میکشیم!!! فهمیدم که سیگار کشیدن ما هم لو رفته و علی آقا هم خبر داره . گفتم علی آقا شما از کجا فهمیدی؟ گفت سیگاریها مشابه خودشونو زود میشناسن. یادش بخیر رفتیم و به اسکله لشگر که درست مقابل بندرفاو بود سری زدیم و برگشتیم این آتیش سیگار با هم

رضا

دیگه از نام قبلی استفاده نمی کنم و بخشی از اسم مستعار خودم رو میزنم. و اما ادامه خاطره قبلی که ظاهرا تعداد حروف مجاز به اتمام رسیده بود:...این آتیش سیگار با همه مضراتش ، یخ بین من و علی رو آب کرد و بعد اون اسکله رفتن دیگه کم و بیش با هم دم خور بودیم تا اینکه علی به عضویت سپاه دراومد و رسما بعنوان مسئول اکیپ مهندسی مشغول به خدمت شد البته ظاهرا قبلش هم بخاطر اینکه اواخر خدمت وظیفه اش بود و قدیمی واحد مهندسی محسوب میشد بهش مسئولیت اکیپ محول کرده بودن و همیشه بهش این انتقادرو داشتم که چرا آخر خدمتی رفتی و کادر سپاه شدی لااقل میگذاشتی کارت پایان خدمت رو تحویلت میدادن بعد کادر میشدی ولی علی که بچه جنگ بود با کارت یا بی کارت پایان خدمت ظاهرا براش فرقی نداشت. خوب حقیقتش یه جورایی مثل خود من بود. قبل پاسدار وظیفه شدن - بسیجی بودیم و بعدش هم بسیجی یا سپاهی فرقی نمیکرد مهم تو جبهه بودن برامون ارزش داشت. بقول فرماندمون شهید سیید محمدحسینی ما پاسدار وظیفه ها هم نوعی بسیجی بودیم منتها بسیجی دوساله (یعنی با تعهد2سال خدمت) با علی هم احتمالا عکس ندارم ولی خاطره خوش چند تایی تو بایگانی راکدم هست که کم کم میگم...