کسی چه می داند یعنی چه؟!...

بیشتر از دیروز ، کمتر از فردا ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدا ،

بیشتر از خورشید و عمیق تر از دریا

به یادتم بابا

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

این شبها که کسی نمیداند چطور میگذرند.. میگذرند!

به سختی عبور ثانیه ها از سنگلاخ خاطرات،

میگذرند بر دخترک پشت شیشه که روزگاری آمد

که بدانی زندگی خیالی نیست.

آمد که ببینی اش، بشناسی اش، خواسته بودی مگر نه؟!

تو خواسته بودی،یادت هست؟!

حرف شدی،کلمه شد!

شعر شدی،غزل شد!

لب شدی، چشمه شد!

دست شدی، پرنده شد!

چشم شدی، اشک شد،اشک شد!

آغوش شدی،پروانه شد!

سوخت... سوخت

که حالا شعرهایش اشک شده باشد.

و نباشی که بغضش دوباره روی شانه ات باز شود و تو...

که حالا گاه دور از همۀ چشمها، دلش که تنگ میشود،

پشت پنجره بیاید به یاد این که...

پ مثل پاییز،.. مثل پرنده،..مثل پنجره،..مثل پرواز،..

مثل پونه،..پروانه،.. 

نه...پ فقط مثل پدر.

چشم هایش را ببندد

که خاطره بشود پیچکی،

و بپیچد به دل سادۀ نازک بی ادعایش

و لبهایش را به سختی بر دندان بفشارد از این درد

دردی که امانش را بریده،

و بغض...

بغضی که هر نیمه شب میترکد بر روی سجادۀ خیسش،

و زخم... زخمی که هر نیمه شب سر باز میکند

هر نیمه شب،تا صبح...

که باز خون های شتک زده بر بند بند وجودش را پاک کند...

و هرشب چشم که میخواهد اگر بر هم بگذارد،

گوشۀ دلش بخواهد که صبحی نباشد تا...

و هر سحر که باز بشنود الله اکبر...

گوشۀ چشمش خیس شود که

رنج عبور لحظه های پیش رو

دلش را چنگ میزند باز...

و میداند اجازه ندارد بخواهد که دیگر تمام شود...

تمام شود... و زیر لب زمزمه کند الحمدلله...

و پنهان کند این همه را... که نمیتوانسته،

یارای گفتنش نبوده با هیچ کس.

شده باشد  گنگ خوابدیده،که رمیده از هراس نگاه های ناباور...

دردش را گوشۀ بیابانی پنهان،

زیر سقف آسمان برای خاک مویه کرده باشد...

و چه کسی میداند یعنی چه؟!... کسی چه میداند؟!...

 

چه حسی،دارم من امشب...نمی دونم چرا،اما..

می دونم ،که تورو می خوام...ولی

نیستی و من تنهام

همیشه تووی آغوشت...یه حس دیگه ای داشتم

من این شب ها، برای خواب

...بابا...

 دستات رو کم دارم

/ 177 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

سلام خواهر جونم این نوشته هایی که برای بابا نوشتی را هزاران بار خوندم برای مامانم خوندمشون بابامو می خواهم دست هاشو کم دارم واقعاااااااااااااااااااااااااااا

منتظر

سلام بازم به وبلاکتون سرزدم اگه باتبادل لینک موافقیدخبرم کنید. یاعلی[گل]

منتظر

سلام, خسته نباشید,واقعا وبلاگتون عالیه,به امید پیشرفت روزافزونتون

طواف یار

سلام به روزم خوشحال میشم تشریف بیارید ما را هم دعا ... یا علی

هانیه

سلام آبجی جووووووووووووووونم یه دنیا تشکر که قدم رنجه کردی روح بابات شادو راهشان پر رهروباد بازم بیا عزیزم یاعلی

ملیکا

سلام خانومی خوفی؟[چشمک]این جمله را بخون بامزه است[نیشخند] برهنه ات می کنند تابهتر شکسته شوی نترس گردوی کوچک آنچه سیاه می شود روی تو نیست دست آدمهاست . دوست میدارم خانومی[گل][خداحافظ]

مینا

آرزو جان درد دلت را خواندم با تمام وجود حست کردم عزیزم برای دل دردمندت هیچ نمی توان گفت همین قدر بدان که او همیشه با توست این واقعیت رو قبول کن عزیزم من هم پدر نازنینم را در جوانی از دست داده ام ولی یادم میاد همیشه میگفت من هرگز بچه هامو ترک نمی کنم و سایه ام مثل عقاب بر سرشان می ماند بعضی از روزا که خیلی افسرده هستم حس میکنم که واقعا هست و سایه اش بر سرم ماندگاره خداوند پدر عزیزت را رحمت کند و به تو نازنین صبر عطا کند

خورشید

سلام آپم با "وبلاگ من .قرارگاه من" حتما سر بزنید خوشحال میشیم