/ 3 نظر / 177 بازدید
گمنام

ولاتحسبن الذین قتلوافی سبیل الله امواتا بل احیاعندربهم یرزقون خوشبحالت که پدرت همیشه زندست اگه وقت کردیدبه وبم سربزنید.یاعلی

رضا

هر چند امسال بچه ها با عیال واس ما یه گوشی اندرویدی گرفتن و من دلم به همون جوراب و زیرپیراهن و ش... خوشتر بود و راضی به زحمت خانواده نبودم . از اون بچه هایی که فقدان پدر آزارشون میداد خیلی شرمنده شدم. دیشب که نزد پدرم بودم و بهم گفت نماز نخوندم و کمک کردم که تیمم کنه و نمازش رو به کمک قرائت من بخونه و بعد هم شام و داروهاش رو دادم کلی کیف و حال کردم و با خودم گفتم که این بابای مریض من که سکته کرده و نصف بدنش فلج شده و کمی هم هوشیاری اش رو از دست داده ، در واقع برات نجات ما از آتش گناهانمون هست و خدا اینو قرار داده که در این چند صباح زندگی اش ، زحمت پرستاری اش رو من و برادرام بکشیم و تا شاید کفاره گناهامون باشه و خدای رحیم با دعا و رضایت او ، یه رحمی هم به ما کنه... لذا از همه اونایی که سایه پدر و مادر روی سرشون هست میخوام که قدر اونا رو خیلی بدونن که هر کدوم از اونا سپر بلای ما در نبرد سخت زندگی هستن و با دعاشون بلا گردون فرزندان خودشون هستن. مبادا که رسیدگی به وضعیت اونا کوتاهی کنیم یا صدامون رو براشون بلند کنیم که قرآن فرموده: وَ لَا تُقُلْ لَهُمَا أُفٌ وَ لَا تَنْهَرهُمَا وَ قُل‌ لَهُمَا قَولاً كَريماً

رضا

سلام دیشب یه توک پا رفتم خونه بابام اخوی ها با پرستار بابام داشتن با کمک واکر بابا رو دور اطاق راه میبردن که از عضلات قسمت فلج بدنش کار بکشن شاید کمی راه بیفته بنده خدا کیسه سوند خودش رو هم به کمرش بسته بودن ظاهرا از این کار خسته شده بود و اخم هاش توی هم بود اما همین که من سلام کردم و منو دید چهره اش باز شد و یه لبخندی زد که واسه من یه دنیا ارزش داشت فکر میکرد من فرشته نجاتش هستم و میگم بسه دیگه ولش کنید خسته شده ، رهاش کنید اما حیف که منم از راه رفتنش شاد شده بودم و دوست داشتم با همه خستگی اش باز راه بره یاد روزهایی افتادم که مسیر های بسیار طولانی رو پیاده طی میکرد اما امروز برای پیمودن طول وعرض اطاقش عاجز و درمانده بود. با تاسف و بخاطر کارهای دخترم زهرا که توی ماشین منتظرم بود سریع زدم بیرون ولی با غم و حسرت یه راه رفتن بدون واکر و صندلی چرخدار توسط آقا جون. خیلی وقتها که اونجام کمتر به کارهای خونه میرسم و خانواده یه کمی دلخور میشن و میگم باید بیشتر به خونه برسم ولی یه روز که بابام رو نمی بینم باز دلم براش تنگ میشه انگاری دیگه مهمون موقتی ماست و باید بیشتر قدرش رو بدونیم که دیگه فردا خیلی دیره...