دوستت دارم فرمانده!

اینم چند تا از اون غنیمت ها که شدن دلخوشی آرزو!

/ 26 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکتا

عالی[گل]

shia

سلام بسیار عالی بود و زیبا و قابل تامل یا علی

shia

سلام بامطلب امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمودند: «آن را هر قومی به زبان خود خواهند شنید.»....به روزم منتظر نگاه شما هستم موفق باشید

ریحانه

سلام آرزو جون درسته امکانات ما زیاد نیست ولی الان فک نکنم جایی باشه که تلفن نداشته باشه ماشاالله از نظر مخابرات بیست بیستیم البته این راه دوم که من ازش صحبت کردم بسیار راه را به شهر نزدیک میکند و امیدواریم که امکانات هم از همان راه برسد. در کل شاکریم و شکایتی نیست ممنون ازت [گل]

نکیسا

دوست عزیزم وبلاگتون رو اتفاقی دیدم . موفق باشید و مطالب قابل تاملی داشت .من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد.شهدا عند ربهم یرزقون اند...

از این نزدیکتر دارم نشانی

"دوستت دارم فرمانده" آرزو جان خوش به حال بابات عزیزم روز زن و روز مادر رو به شما و مادر بزرگوارت تبریک میگم ...

رسول

اللهم صلی علی محمد و آل محمد خدایا بر شهیدان درود فرست و آنان را برخوان مولایشان سید الشهدا همنشین کن و به خانواده شان صبر و اجر جمیل عطا کن. درود بر شما

شهید

روحش شاد و یادش گرامی باد یازهرا(س)

رضا

سلام دخترم این عکس اولی بابات با علی چراغلو است که بهش می گفتن علی کوچولو و این شعر کودکانه او روزا رو براش میخوندن (علی کوچولو آن مرد کوچک...) عکس بعدی رضاجون خودمونه شهید محمدرضا بقائی که با علی پشت توپ ضدهوائی 23 میلیمتری نشستن. رضا صمیمی ترین دوست من بود و البته اونهم سیگاری بود و یه دل پاک و بی ریایی مثل بابات داشت ساده و باصفا . هردوشون قرین رحمت حضرت حق. ‏ دوکوهه، دوستان رفتند، داغی بر جگر ماند غروب و حسرت آن صبحگاهت برسحر ماند‏ من و جان سختی این روزگاران دریغا از رفیقی کز سفر ماند هلا بی سنگران در دشت مهران سلیمی سوخت، آهش در نظر ماند بقائی یار و هم سردار ما بود‏ به سرداران عالم ترک سر ماند تو ای نقاش نقش آفرینش ز نقاشان عالم یک اثر ماند؟‏ چنان سینه سپر کردند یاران که رویای حسودان بی ثمر ماند اگر بشکست خنجر در نبردی غمی بر ما نشاید چون سپر ماند‏ چه گویم ای بسیجی های جانباز‏ که درد زندگی بر این گذر ماند چه میشد گر شهادت ماندنی بود که قیمت بر شهادت همچو زر ماند صد افسوس از فراق دوستانم ‏ که این فرقت چو تیری بر جگر ماند.‏ دخترم این هم شعری بود که بعد از شنیدن خبر شهادت بابات سرودم. پیشکش شما

رضا

سلام حسین آقا آبایی رو کیه که نشناسه. میشناسمش، خوووووب. از نیروهای کادری که حس مسئولیت بالا داشت و زبر و زرنگ بود و بچه خزانی بخارائی و بچه محل محمد شاه حاتمی. تو آمار دارمش و خیلی هم مخلصش هستم. آرزوی بابا اولا که اجازه ما هم دست شماست و از پیشهادت که خاطرات پدرت رو که از اقوال مختلف بدست میرسه بگذاری تو یه جای ثابت استقبال می کنم. راستش منم تو وبلاگت گیج شدم و در هر فرصتی به قسمت های مختلف سر میزنم که ببینم مطلبم به دست رسیده یانه؟ شاید من ناشی باشم نمی دونم؟ ضمنا من که شاعر نیستم و این دل نوشته رو هم تا دیروز هیچ جا درج نکرده بودم. نه قواعد بلدم نه قافیه و نه تخلص شعری دارم. تازه این اسمم هم ... بگذریم. تو عزیز دل بابا می تونی هر کاری بکنی ولی مارو اینقدر گنده نکن چون همیشه دوست دارم چراغ خاموش برم. راستی گفتم چراغ خاموش. چقدر بابات و ما و بچه های مهندسی و کلا جنگ این جاده های خاکی جبهه رو چراغ خاموش رفتیم و اومدیم و چه عزیزانی بر اثر همین چراغ خاموش رفتن مصدوم و شهید شدن. الان که بعضی جوانها عشق چراغ خاموش رفتن تو شهر رو دارن و امنیت مردم رو تهدید میکنن چقدر ازشون متنفرم و بخودم میگم این کجا و آن کجا؟