شاید هفته ی بعد من،شش روز باشه!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ساعت حدود ده صبح بود.

بچه ها هنوز نیامده بودند پاى کار. من و یکى از بچه ها که راننده بیل مکانیکى

 بود، شب در همان نزدیک ارتفاع 143 فکه، کنار دستگاه خوابیده بودیم.

از صبح شروع کردیم به کار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل

 مکانیکى زیرورو مى کردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد.

 خسته و کلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را که براى خوردن با خودمان

 آورده بودیم، داخل کلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود که در

 این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع کنیم و برویم به

 ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها کم کم آمدند.

 

دو ساعت و نیم مى شد که دستگاه روى یک منطقه کار مى کرد. گیر کرده بود.

 نه مى توانست زیر پاى خودش را محکم کند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل

 بزند و زمین را بکند. رو به راننده گفتم:

«بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا کار کند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146».

 

آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت کنیم. همانجا دراز کشیدم و

 کلاه حصیرى اى را که داشتم، روى صورتم کشیدم تا چُرتى بزنم. یکى از

 سربازها گفت: - برادر شاد کام... این پرنده را نگاه کن، اینجا روى دستگاه نشسته...

 

و اشاره کرد به پرنده اى که روى پاکت بیل نشسته بود. نگاه که انداختم، با تعجب

 دیدم پرنده مورد نظر «کفتر» است. کفترى سفید. او هم در کمال تعجب گفت که

 اینجاها کفتر پیدا نمى شود. و این نشان مى داد که به قول بچه ها توى کار کفتر

 و کفتر بازى خیلى خبره است. خندیدم. ولى او گفت: «برادر شادکام اینجا دو

 نوع پرنده بیشتر نداره. یکى سبزه قبا، یکى هم گنجشک هاى سیاه و سفید. این اینجا چکار مى کند؟».

 

راست هم مى گفت، واقعاً غیر طبیعى بود. بلند شدم و نگاهم را به کبوتر دوختم.

 مانده بودم که این حیوان چگونه توى این هواى گرم مى تواند زنده بماند.

چه جورى آمده اینجا. کمى پرید و مجدداً اطراف پاکت بیل نشست. دور آن

مى چرخید و مدام بر روى زمین نوک مى زد و بغ بغو مى کرد.

حرکات عجیبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى کرد;

به طورى که انسان حالت تشویش و اضطراب را در آن پرنده حس مى کرد.

 

در افکار خودم غوطه ور بودم که یکى از بچه ها گفت: «نکنه تشنه شده؟».

 راست مى گفت. درِ کلمن را از آب پر کردم و بردم گذاشتم جلویش. کمى پرید.

 بغ بغویى کرد و آمد دور ما. شروع کرد به چرخیدن بالاى سرمان.

بعد روى زمین قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسید. مجدداً پرید روى

 دستگاه و شروع کرد به بى تابى کردن. در همین احوال بود که براى خود من

 سوال پیش آمد که این حیوان چرا این جورى مى کند. اصلا فلسفه وجودى این

 احیوان در اینجا چیست؟ اینجا چکار دارد؟ آن هم با یک همچنین حالت اضطراب و بى تابى که از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسید.

 

یکى از بچه ها هوس کرد که آن را بگیرد. گفتم گناه دارد. اذیتش نکنیم،

مى ترسد. یکى از بچه ها گفت:

 

راستى، نکنه اینجا شهید باشد و اون مى خواد بما نشونش بده...

 

با این حرف، جا خوردم. یک لحظه خوابى را که قبلا دیده بودم که محل شهیدى

 را پیدا کردم و خواب هایى دیگر که بچه ها دیده بودند، جلوى نظرم آمد.

همه اینها نشانه هایى با خود داشتند. گفتم نکند واقعاً دارد یک چیزى را

نشانمان مى دهد. سریع بلند شدم و رفتم طرف بیل. با بلند شدن من، پرنده از روى

 بیل برخاست و پرواز کرد و رفت. رفت و ناپدید شد. با خود گفتم شاید برود

 بیست سى متر آن طرف تر بنشیند، ولى خبرى نشد. چند دقیقه اى نگاه همه مان

 به او بود که رفت در افق و دیگر دیده نشد.

 

جوان سرباز گفت: «برادر شادکام مى خواهم اینجا را بکنم. اینجا حتماً باید چیزى

 باشد» و برخاست. او که نامش «بهزاد گیجلو» بود، نشست پشت دستگاه و

 شروع کرد به بیل زدن. بیل اول نه، بیل دوم را که زد، دیدم یک چفیه مشکى

 خاکى زد بیرون. فریاد زدم که دست نگاه دارد. چفیه را از خاک در آوردم و

 تکان دادم. یک کلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاک هاى اطرافش را خالى کردیم و دیدیم که یک شهید خفته است.

 

نکته بسیار جالب در وجود این شهید، موهاى زیبایش بود، خیلى زیبا و قشنگ

 انگار که تازه شانه کرده باشند. و این در حالى بود که سرش اسکلت شده بود

 فرقى که روى موهاى سرش باز کرده بود، به همان حالت باقى بود. موهایش

 قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشکى و لختى داشت. روى پیشانى بند سرخى

 که بسته بود، مقدارى از موهایش آویزان مانده بود. چهره اش به نظرم خیلى زیبا آمد.

 

آقا سید میرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند

 که چگونه او را پیدا کرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم.

 

پیدا شدن این شهید، باعث شد که ما به ذهنمان برسد کانالى را که آن شهید اولش

 افتاده بود، بیل بزنیم و زدیم; ده پانزده متر که کندیم، چیزى پیدا نشد. دیگر داشتیم

 ناامید مى شدیم. یک مقدار وسایل و تجهیزات پیدا کردیم ولى شهید نبود.

امتداد کانال مى رسید به ارتفاع 146. تا آنجا را کندیم. در همان امتداد بود که

 رسیدیم به سنگر فرماندهى نیروهاى عراق و تعدادى شهید یافتیم.

مى توانم بگویم با یافتن آن شهید، ما توفیق یافتیم که حدود یکصد شهید آنجا بیابیم و به آغوش خانواده ها باز گردانیم.

منبع: کتاب تفحص

/ 50 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

سلام آرزو جون یادگاری زیبایی بود . موفق و شاد باشی خواهر گلم[گل]

بسوی خدا

سلام آبجی خوبم خیلی زیبا بود و حزن آور موفق باشی و سربلند اللهم عجل لولیک الفرج [گل]

فریاد

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل] این گلها تقدیم به شما [گل] [گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فریاد

سلام خواهرم بزرگوارید کلا گفتم نردبان بیچاره اینجا بهونه بود کیسه خلیفه نیست دلتون بزرگه و بخشش تون زیاد

دختری با چارقد مشکی

سلااااااااااااام بدون کار بودن بد نیست ...بیکاری بد دردیه آپـــــــــــم و منتظر حضورتون [گل]

فریاد

سلام به نظر شما چه چیز زندگیرا 100% می سازد؟ با پاسخی به این سوال بروزم و منتظر پاسخ های شما

دختری با چارقد مشکی

سلام نازنین آبجی خوبی گلم ؟!! دلتنگت بودم ... خوب کردی سر زدی دردناک نیست شیرینه ... خوبه وقتی پوزه حتی یه نفر گرگ که انسان نماست رو به خاک میمالم برام شیرینه [لبخند][قلب]

melika

سلام: آرزو خبری ازت نیست. کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم واست تنگ شده[ناراحت][ناراحت][ناراحت]

میشه شفاعتم کنی پسرخاله

علامه امینی شب عاشورابرای امام زمان(عج)صدقه کنارمیگذاشتندومیگفتند:امشب قلب حضرت درفشاراست صدقه برای حضرت صاحب الزمان(عج)فراموش نشود التماس دعا اجرت باشهدا