بابایی....بهت افتخار میکنم.

دوشنبه صبح بود.

باهام تماس گرفت و گفت : آرزو!

سلام بابایی!

رفتی کارایی که بهت سپرده بودمو انجام بدی؟

گفتم سلام بابا جون،بله رفتم

بعدشم بابایی مواظبه خودت باشو خداحافظی....

از دانشگاه که برگشتم خونه از مامان پرسیدم بابا کی مرخص میشه؟

امروز صبح به من گفت که ایشالا فردا مرخصم.

مامان گفت:نمیدونم!(با شک)

شب شد..ساعت 10 بود

تلفن زنگ زد

الو

الو

سلام بابایی.خوبی؟

سلام دخترم.

بابایی بیام بیمارستان دیدنت؟

نه دخترم فردا مرخص میشم بابایی

دخترم...آرزو جان:

مواظبه خودت باش بابایی...میری بیرون مواظب باش دخترم

فردا میبینمتون..مواظبه خودتون باشید

خدانگهدار.

ای دله غافل..................

کاش میدونستی این آخرین باری بود که صدای بابایی رو میشنیدی...

کاش میدونستی که فردا بابا دیگه با پایه خودش خونه نمیاد...

بلکه میارنش.....

صبح ساعته 6 تلفن زنگ زد.

الو.....سلام.....میشه تشریف بیارین بیمارستان؟

علی آقا حالش بده...

شما؟ من هم تختیشم.زودتر بیاین.

وای........

یعنی چی شده....

با همه بدبختی و گیجی خودمونو رسوندیم بیمارستان(ساسان)

به هرکس میگفتیم چی شده ؟ پاسمون میدادن به همدیگه

بالاخره یه نفر پیدا شد که جوابمونو بده...

آقای دکتر بابام کجاست؟؟؟؟؟ناراحت

اول یکم سکوت کرد...

بشینید لطفا!

دوباره پرسیدیم حالش خیلی بده؟

دکتر سکوتشو شکست و گفت:

از همیشه حالش بهتره!

پر زد و رفت..

راحت شد از درد!

راحت شد از سیگار....

راحت شد از سرفه...

راحت شد از دارو....

دیشب...

بین ساعته 2یا3

توی خواب..

مثله همیشه دستش رو سره پره دردش...

کناره پنجره...

تنها رو تخته بیمارستان...

تبریک و تسلیت شهادت این بزرگوار

بابایی دلم واست تنگه...

چه شبایی که از درد تا صبح توو خونه راه میرفتی و ما خواب بودیم!

چه روزایی که واسه پنهان کردنه دردات لبخند میزدی و ما بازم توو خوابه بی خبری از

دردای بابا بودیم

بابایی ....

بهت بهت افتخار میکنم.

 

/ 1 نظر / 24 بازدید
حمید

سلام من از ته قلب به شما تسلیت میگم.البته ببخشید،فکر کنم خیلی دیر باشه.[شرمنده] ولی خوش به سعادتش تو خوب روزهایی شهید شد.این خوش سعادتی نصیب هر کسی نمیشه.روحش شاد[ناراحت]